نیمه شب است و من
چشم باز کردم از خواب شیرین!
سکوت همیشگی فضای دلم را پر کرده است.
مثل همیشه پرم از آرزوهای دوست داشتنی...
و حسرت نداشتن هایشان!
چقدر نداشته هایمان را دوست می داریم...
اما در این میان
وجود تو دلم را آرام کرده است.
حیف و افسوس
که گاه بودنت را فراموش می کنم!
کاش چشم...
جز تو نبیند!
تا بودنت را همیشه در یاد داشته باشد.
تنها که می شوم
فقط تو هستی و تو!
کاش همیشه اینقدر نزدیک مهربانیت باشم.
کاش از یاد نبرم
نوازش بی دریغت را!
شرمسار نگاه پر نورت
خود را شایسته ی بنده بودن نمی دانم!
مگر...
تو ببخشی
دنیای بی حرمتیم را!
مگر تو ببخشی
لحظه لحظه های فراموش کردنت را!
مگر تو ببخشی
از یاد بردن بزرگیت را!
با این همه...
به مهربانیت ایمانی دارم
سرشار...!
پس تو را قسم
به همان نگاه یگانه ات
ببخش بر من
همه ی بنده نبودنم را!
نظرات شما عزیزان:
س 
ساعت20:59---5 دی 1389
این که پراز خالیه پاسخ:خب تازه درستش کردم عزیییییییییییییییزم
|